08 Dec 2016 - پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
اشعار سهراب سپهری زیبا و جالب و خواندنی

سهراب سپهری شاعر و نقاش مشهور ایرانی است که در تاریخ ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا امد و در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ هم در تهران در گذشت. او در زمینه شعر نو شعرهای بی نظیری را از خود به جای گذاشته است. آرامگاه او در مشهد اردهال است.

اشعار سهراب سپهری زیبا

در این بخش از مجله اینترنتی وبدون برخی از اشعار سهراب سپهری را برایتان گرداوری کرده ایم. امیدواریم که از خواندن انها استفاده کافی را ببرید.

 

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود سهراب سپهری

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت … اشعار سهراب سپهری

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟ سهراب سپهری

زنگ تفریح : داستان آموزنده سلف سرویس جالب و زیبا

شعرهای سهراب سپهری

شعرهای سهراب سپهری

اشعار سهراب سپهری زیبا

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
…..
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟ سهراب سپهری

اشعار زیبای سهراب سپهری

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد  اشعار سهراب سپهری

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد …
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت اشعار سهراب سپهری

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز… اشعار سهراب سپهری

شعرهای سهراب سپهری

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است سهراب سپهری

وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است  اشعار سهراب سپهری

 دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟… سهراب سپهری

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید… شعرهای  سهراب سپهری

داستان واقعی عاشقانه حسرت رسیدن معشوق

کسی که خودش عشق رو حس کرده باشه بیشتر میتونه مفهوم یه داستان واقعی عاشقانه رو درک کنه . داستانهای عاشقانه بعضیاشون واقعی هستند و بعضیاشون تخیلی. اما در کل همون تخیلی ها هم کمی به واقعیت نزدیک هستند.

در این بخش از مجله اینترنتی وبدون یک داستان واقعی عاشقانه را از آرزو  رو براتون گرداوری کردیم. امیدواریم که از خوندنش لذت ببرین.

داستان واقعی عاشقانه در حسرت رسیدن به معشوق

آرزو واسه خودش یک دختر زیبا و با کمال شده بود.تا این که عید ۸۶ که برای تبریک سال جدید به دیدن اونا رفتیم به غیر مستقیم و در بین حرفهای خانواده ی عمم با دیگر اقوام شنیدم که واسه آرزو خواستگار اومده.اونوقت بود که زندگی برام جهنم شد.هر شب کارم شده بود گریه و زاری.حتی یک هفته بعد که خانوادم تصمیم گرفتند که برای دیدن خالم و بچه هاش به شهرستان برن من تصمیم گرفتم که پیش بابام خونه بمونم و همراه اونها نرم که با تعجب خانوادم روبرو شدم آخه قبلا وقتی می خواستیم به شهرستان بریم اول همه من وسایلم رو آماده می کردم خلاصه با آوردن چند تا بهونه مامانمو راضی کردم که خونه بمونم.این یک هفته که خونه بودم بابام که به بیرون میرفت و من تنها تو خونه می موندم و بلند بلند گریه می کردم.خیلی اون روزها اوضاع روحیم به هم ریخته بود.

داستان واقعی عاشقانه حسرت رسیدن معشوق

داستان واقعی عاشقانه حسرت رسیدن معشوق

داستان واقعی عاشقانه

حتی فکر از دست دادن آرزو داشت منو دیوونه می کرد.همش فکر می کردم که خانواده ی عمم چه جوابی به خواستگار آرزو که پسر عموی آرزو بود میدن.اون موقع من هفده سالم بود وآرزو حدود سیزده سالش بود اما از نظر جسمی خیلی بیشتر از یک دختر سیزده ساله به نظر میومد.تا اینکه خانوادم از سفر برگشتن و بعد از یکی دو هفته که به خونه ی اونا رفتیم متوجه شدم که خانواده ی عمم به خواستگار آرزو جواب منفی دادند و معتقد بودن که آرزو باید درسشو ادامه بده و بعد از طی کردن مراحل عالی دانشگاهی در مورد ازدواج او صحبت کنند.اون وقت بود که انگاری تمامی دنیا را بهم داده بودند.اون موقع بود متوجه شدم که خیلی بیشتر از گذشته دوستش دارم.اما همه ی ناراحتی من این بود که هر وقت که میدیدمش جز سلام چیز دیگه ای رو جرات نمی کردم که به زبون بیارم.تا اینکه تصمیم گرفتم موضوع علاقه ی خودمو نسبت به آرزو به مادرم وآبجیم در جریان بذارم آما هنوز که هنوزه جرات این کار را هم پیدا نکردم.اما مطمئن هستم که اونها یه جورایی از رفتارم متوجه شدن که من به آرزو علاقه مندم.البته این رو از خودم بگم که درخانواده اقوام همه منو یک پسر آروم و مودب می دونند.و همه منو یه جورایی دوست دارند و هر جا که میریم از من تعریف و تمجید می کنند و من هم سعی کردم واقعا همونطوری باشم که ازم تعریف می کنند.

در ضمن با اینکه نتونستم با آرزو رابطه ای صمیمانه پیدا کنم اما با پدر آرزو رابطه ی فوق العاده صمیمانه ای پیدا کرده بودم که الان هم پا برجاست و حتی بهتر هم شده.اوایل تابستون پارسال بود که بابای آرزو واسه کاری که شهرستان براش پیش اومده بودچند روزی به شهرستان رفت. فردای اون روز بود که من داخل کافی نت نشسته بودم که صدای موبایلم به صدا در اومد.بابای آرزو بود و از اونجایی که آرزو به کلاس های تابستانه می رفت بابای آرزو از من خواست که برم دنبال آرزو و آرزو را سر کلاس ببرم.انگاری که دنیا را بهم داده بودند و من با خوشحالی قبول کردم و سریع به خونه ی اونها رفتم و زنگ زدم خود آرزو پشت آیفون با صدای دلنشینش بعد از سلام و احوالپرسی گفت که آقا محمد میشه یه ربع ساعت دیگه بیای دنبالم؟.منم با کمال میل قبول کردم و چون فاصله ی خونه ما با اونا چند کوچه بیشتر نبود از فرصت استفاده کردم و سریع رفتم خونه و بهترین لباسامو بوشیدم و یه عطر خوشبو هم به خودم زدم و سریع رفتم دنبال آرزو خیلی استرس داشتم آخه برای اولین باربود که آرزو را یک قدمی خودم می خواستم حس کنم.زنگ زدم دیدم آرزو اومد دم در صورت زیبای او از همیشه زیبا تر شده بود.حس عجیبی داشتم که تا به حال هیچوقت اونو تجربه نکرده بودم.

داستان واقعی عاشقانه

بلاخره سوار موتورم شد و شروع به حرکت کردیم توی راه همش به خودم می گفتم یعنی اون روز می رسه که که من به عشقم یعنی آرزو برسم و اونو پشت سرم سوار کنم ودوتایی بیرون بریم؟؟یعنی میشه من آرزو را برای همیشه واسه خودم داشته باشم؟؟ توی این فکرها بودم که به آموزشکده ای که آرزو کلاس داشت رسیدیم.خیلی زود گذشت اما از این خوشحال بودم که چند ساعت بعد باید می رفتم دنبالش و اونو به خونه می بردم.حدود یک ساعت و ربع بعد باز بابای آرزو زنگ زد و گفت که که چند دقیقه ی دیگه آرزو تعطیل میشه و من باز باید برم دنبالش.

من که همون اطراف آموزشگاه بودم سریع خودمو به اونجا رسوندم و بعد از چند دقیقه دیدم که آرزو همراه دیگر دوستاش دارند تعطیل میشن و آرزو اومد به طرف من و سوار موتورم شد و به طرف خونشون حرکت کردیم و من سعی کردم از راهی برم که طولانی تر باشه .در طول راه خیلی سعی کردم که که از احساسم نسبت بهش حرف بزنم اما ترس اینکه ناراحت بشه و برای همیشه از دستش بدم منو از این کار منصرف کرد.

داستان واقعی عاشقانه

حدود دو سه روز که بابای آرزو شهرستان بود هر روز به دنبال آرزو می رفتم و اونو به کلاس می بردم.

این چند روز از بهترین روز های زندگیه من بود.تا اینکه بابای آرزو از شهرستان برگشت و دیگه من نمی تونستم که به دنبال آرزو برم..واقعا تا یکی دو هفته برام سخت بود.آخه این چند روز دیگه بهش عادت کرده بودم.

یکی دو ماه بعد به دیدن خانواده ی خالم رفتیم و یک هفته ای را شهرستان موندیم.بر عکس دختر عمم آرزو که هیچ وقت بیشتر چند کلمه حرف با هم نمی زدیم من و دختر خالم خیلی با هم صمیمی بودیم و زیاد با هم شوخی میکردیم.(فرشته)دختر خالم که البته فرشته هم اسم مستعاری هست که من واسه دختر خالم انتخاب کردم اون مدت به من زیاد اس ام اس میزد و اس ام اس بازی های ما باعث شد که رابطمون صمیمی تر از گذشته بشه.تا این که یک روز بهم اس ام اس زد که آرزو خانوم حالش خوبه.

داستان واقعی عاشقانه

من که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم آخه منی کهدر این مورد حتی با مادرو آبجیم هم صحبت نکرده بودم و به صورت یک راز توی دلم پنهان کرده بودم آخه چطور فرشته متوجه شده بود؟؟؟جوابی بهش ندادم تا اینکه دوباره بهم اس ام اس داد که تو آرزو را دوست داری؟ اول سعی کردم که خودمو به اون راه بزنم و گفتم کدوم آرزو؟؟تا این که بهم گفت اگه دوست نداری چیزی بگی اشکال نداره من دیگه چیزی نمیپرسم.منم که دیدم فرشته بهترین کسی هست که می تونم باهاش درد و دل کنم و از اون گذشته خیلی دوست داشتم بدونم که چطور متوجه شده بود که من آرزو را دوست دارم تصمیم گرفتم که رازم را با اون در میان بذارم .رازی که تا حالا با هیچکس در میون نذاشته بودم .

داستان واقعی عاشقانه

بهش اس ام اس دادم که باشه جوابتو میدم ولی اول باید قول بدی در این مورد “حتی” با آبجیم که خیلی با هم صمیمی بودند و هنوز هستند حرف نزنه.اونم بهم قول داد و من تمام داستانی که در بالا نوشتم را براش تعریف کردم.ازش خواستم که یه جورایی منو برای رسیدن به آرزو کمک کنه.که اون هم بهم قول داد که تا جایی که می تونه بهم کمک کنه.بعد ازش در مورد اینکه چطور متوجه احساس من نسبت به آرزو شده؟ گفت که ازآبجیم شنیده که خانوادم آرزو را واسه ی من انتخاب کردند.اون فکر می کرد که من از این انتخاب خانوادم با خبر هستم .اول ناراحت شدم که چرا خانوادم از این موضوع با من حرفی نزدند اما از اینکه متوجه شدم که خانوادم هم آرزو را واسه ی من انتخاب کردند خیلی خوشحال شدم.

چندین اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

فرشته با این خبرش خیلی منو خوشحال و امیدوار کرد. از اون به بعد دیگه اون منو داداشی و من اونو آبجی صدا می کردم و من این را واقعا ازصمیم قلبم میگم که اگه از آبجی خودم بیشتر دوستش نداشته باشم کمتر هم دوستش ندارم.آخه اون توی این مدت خیلی به من امیدواری داد وهمش و همیشه به من میگه که مطمئن باش که تو به آرزو میرسی.شاید باورتون نشه ولی هر وقت که با فرشته که واقعا مثل فرشته هاست صحبت می کنم به رسیدن به آرزو بیشتر امیدوار میشم.خلاصه الان که حدود ۱۹سالم شده و آرزو حدود ۱۵سال داره.هنوز نتونستم در مورد آرزو با خانوادم صحبت کنم .خیلی سخته که یکی رو دوست داشته باشی ولی نتونی بهش بگی وحتی ندونی که احساس اون نسبت به تو چیه؟آخه همینطور که من نمی تونم توی صورت دلنشین آرزو نگاه کنم اون هم همینطور هست و وقتی که به من نگاه می کنه یه جورایی حال منو پیدا می کنه.نمی دونم که از علاقه ی اون نسبت به من هست یا بر عکس.الان هم مثل همیشه منتظر آخر هفته ها میشینم تا باز آرزو را ببینم.آخه فقط آخر هفته ها فرصت پیش میاد که اونو ببینم.

داستان عاشقانه واقعی

ای کاش میدونستم که آرزو منو دوست داره یانه.این خیلی سخته که آدم یه نفرو تا پای جان دوست داشته باشه ولی از احساس اون نسبت به خودش با خبر نباشه ، تقریبا آدم دیوونه می شه. ، …دوستان عزیز انتظار خیلی سخته فراموش کردن هم خیلی سخته اما این که ندونی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی ازهمه سخت تره.اما اگه بدونم که آرزو منو دوست داره حاظرم تموم عمرم رو برای بدست آوردنش صبر کنم..

امیدوارم که از داستان عشق من خوشتون اومده باشه . لطفا برام دعا کنین . دعا کنین که یه راهی حلی پیدا کنم و بتونم جریان رو هم به ارزو و هم به خانواده ام بگم . میترسم از روزی که ارزو را از دست بدم . خدا کنه هیچکی از عشقش دور نشه و همه به عشقشون برسن. مرسی که به داستان واقعی من گوش دادین.

داستان آموزنده سلف سرویس جالب و زیبا

برخی از داستان های کوتاه با اینکه طولانی نیستند باز هم درس عبرتی و پندی را به ما می دهند که میتوانیم در زندگی خود استفاده کنیم. در این بخش از مجله اینترنتی وبدون یک داستان آموزنده کوتاه با عنوان سلف سرویس برایتان تهیه کرده ایم که به شما یک درس اساسی میدهند. پس تا انتها مطالعه کنید.

داستان آموزنده سلف سرویس

به گزارش امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا می رود برای صرف غذا به رستورانی رفت. او که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که کسی بیاید و از او پذیرایی شود. ( مجله اینترنتی وبدون )

او خیلی منظر ماند اما دید کسی پیش او نمیاید . او گرسنه بود.  ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند،بیشتر میشد. از همه بدتر اینکه می دید کسانی پس از او وارد رستوران شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

در نهایت با ناراحتی به مردی که بر سر میز کناری اش نشسته بود نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟» زیباترین اشعار مولانا

مرد با تعجب در پاسخ به او گفت: «ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: «به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است.

همه نوع رخدادها ، فرصت ها ، موقعیت ها ، شادی ها ، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.

در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم.

پرویز پرستویی و پست شکنجه دردناک تاریخ

پرویز پرستویی یکی از بازیگران سرشناس ایرانی است و کمتر کسی است که او را با سابقه درخشانش نشناسد. پرویز پرستویی در اینستاگرام فعالیت زیادی دارد و همیشه با پست های آموزنده و تاثیر گذارش همه را غافلگیر میکند. جدیدا هم پرویز پرستویی از دردناک ترین شکنجه تاریخ در اینستگرامش میگوید.

پرویز پرستویی و پست دردناک ترین شکنجه تاریخ – اینستاگرام پرویز پرستویی

پرویز پرستویی در اینستگرامش پست جدیدی گذاشته و در این پست میگوید”دردناکترین شکنجه تاریخ گاو برنزی” یا “گاو سیسیلی” شکنجه ای بسیار دردناک بود که برای مجرمین محکوم به اعدام در یونان باستان استفاده میشد.

.

به گزارش مجله اینترنتی وبدون ، این شکنجه اینگونه بوده که شخص مجرم را در شکم گاو برنزی ( یک گاو فلزی نه واقعی ) -که در ابعاد یک گاو واقعی ساخته شده بود-  می انداختند.
.
در مرحله بعد آنقدر زیر آن گاو آتش روشن میکردند تا گاو کاملا داغ و سرخ شود . اوج دردناکی اینجا بود که صدای فریادهای فرد محکوم  بلندگو و بسیار بلند از بدن گاو شنیده می شد.
.
طبق بررسی های بدست امده دود حاصل از سوختن فرد درحال مرگ در بدن گاو برنزی به گونه ای از دماغ گاو خارج میشد که صدایی شیپور مانند و شبیه صدای گاو خشمگین به خود داده بود .
.
این وسیله وحشتناک توسط “پریلووس” اختراع و به دربار ” فالاریس” ستمگر در آتن برده شد . او از این گاو استفاده های زیادی کرد .زیباترین اشعار مولانا یا اشعار مولوی

.
.بر اساس افسانه ها بعد از هربار استفاده از این دستگاه در آن را باز میکردند و استخوان های سوخته شده را که مانند طلا میدرخشیده” برداشته و از آن دستبند تهیه می کردند .
.
خود “پرلیوس” سازنده این دستگاه بعدا توسط “فالاریس” از کوه به پایین پرت شد و کشته شد.”
.
پرویز پرستویی و پست شکنجه دردناک تاریخ

پرویز پرستویی و پست شکنجه دردناک تاریخ

 پرویز پستویی , سخنان پرویز پرستویی, پست های پرویز پرستویی , اسنستاگرام پرویز پرستویی , پست های پرویز پرستویی در اینستاگرام ,دردناک ترین شکنجه تاریخ , پرویز پرستویی و دردناک ترین شکنجه تاریخ , پرویز پرستویی و پست دردناک ترین شکنجه تاریخ  , شکنجه تاریخ
زیباترین اشعار مولانا یا اشعار مولوی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی یکی از شاعران قدیمی و بزرگ قرن هفتم هجری قمری می باشد. مولانا در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ به دنیا امد.  مولانا پس از فوت پدر زیر نظر برهان‌الدین محقق ترمذی قرار گرفت. به گزارش مورخان مولانا در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه در گذشت . از آثار او می‌توان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد .

در این پست از مجله اینترنتی وبدون برخی از اشعار مولانا ( اشعار مولوی ) را برایتان گرد آوری کرده ایم.

اشعار مولانا و مولوی

اشعار مولانا یا مولوی

اشعار مولوی / بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن

بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه

تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم

با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را

جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی

کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را

چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم

بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

جام چو نار درده بی‌رحم وار درده

تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن

تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

درده میی ز بالا در لا اله الا

تا روح اله بیند ویران کند جسد را

از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش

چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را

 

اشعار مولانا / بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

 

با آن که می‌رسانی آن باده بقا را

بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن

جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را

آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را

آن چاه بابلت را وان کان سحرها را

بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر

از سر بگیر از سر آن عادت وفا را

دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته

طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را

در نورت ای گزیده‌ای بر فلک رسیده

من دم به دم بدیده انوار مصطفا را

چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی

شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را

از شمس دین چون مه تبریز هست آگه

بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

 

یک دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند در باره عید نوروز از مولانا

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

مولانا

 

گفت ای یاران زمان آن رسید

کان سر مکتوم او گردد پدید

جمله برخیزید تا بیرون رویم

تا بر آن سر نهان واقف شویم

در فلان صحرا درختی هست زفت

شاخهااش انبه و بسیار و چفت

سخت راسخ خیمه‌گاه و میخ او

بوی خون می‌آیدم از بیخ او

خون شدست اندر بن آن خوش درخت

خواجه راکشتست این منحوس‌بخت

تا کنون حلم خدا پوشید آن

آخر از ناشکری آن قلتبان

که عیال خواجه را روزی ندید

نه بنوروز و نه موسمهای عید

بی‌نوایان را به یک لقمه نجست

یاد ناورد او ز حقهای نخست

تا کنون از بهر یک گاو این لعین

می‌زند فرزند او را در زمین

او بخود برداشت پرده از گناه

ورنه می‌پوشید جرمش را اله

کافر و فاسق درین دور گزند

پرده خود را بخود بر می‌درند

ظلم مستورست در اسرار جان

می‌نهد ظالم بپیش مردمان

که ببینیدم که دارم شاخها

گاو دوزخ را ببینید از ملا

مولانا

 

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما

نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار

می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت

دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس

بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین

شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ

شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها

از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش

عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی

یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:

« هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال

جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر

کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر

جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن

ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد

هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست

جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب

پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست

وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر

آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد

چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت

با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد

هرکس که اعتماد کند بر وفای تو

پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد

مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست

ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد

سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب

آخر زمانیان را آب حیات داد

بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند

آخر زمانیان را کردست افتقاد

حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز

آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد

دریای رحمتش ز پری موج می‌زند

هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »

هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار

ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار

شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید

ناگه نماز شام یکی صبح بردمید

جانی که جانها همگی سایهای اوست

آن جان بران پرورش جانها رسید

تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا

بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید

از بند و دام غم که گرفتست راه خلق

هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید

بگشای سینه را که صبایی همی رسد

مرده حیات یابد و زنده شود قدید

باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین

کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید

گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست

نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید

ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان

دریا کجا شود به لب این سگان پلید

عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه

ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید

بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ

شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید

بشناخت عیبهای متاع غرور را

بگزید عشق یار و عجایب دری گزید

نادر مثلثی که تو داری بخور حلال

خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید

هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو

جانش هزار بار چو گل جامها درید

من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام

می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »

 

اشعار مولانا / حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

اشعار مولانا / آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

 

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

در دست جام باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

 

اشعار مولوی / من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

 

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا

امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی

هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی

امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری

فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا

امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت

فردا ملک بی‌هش شود هم عرش بشکافد قبا

ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری

زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا

باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش

هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی

تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا

صد ذرگی دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا

 

اشعار مولانا / چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

 

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل

کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد

این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس

ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را

کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی

کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را

دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی

کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو

عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد

آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را

ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی

لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را

صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده

وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون

منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند

یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را

مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او

گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین

کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین

در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

 

اشعار مولوی / چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

 

چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا

گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون

ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را

معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما

اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا

از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم

شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را

کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف

در تو را جان‌ها صدف باغ تو را جان‌ها گیا

ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده

در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما

ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت

ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما

تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد

در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا

تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم

در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما

آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا

کو خورده باشد باده‌ها زان خسرو میمون لقا

ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر

آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها

ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش

در فرقت آن شاه خوش بی‌کبر با صد کبریا

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش

گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا

وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا

از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک‌ها

ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت

بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا

چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد

دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا

تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده

زان باغ‌ها آفل شده بی‌بر شده هم بی‌نوا

زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری

کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا

زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه

در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا

از شه چو دید او مژده‌ای آورد در حین سجده‌ای

تبریز را از وعده‌ای کارزد به این هر دو سرا

 

اشعار مولوی / چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

 

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

 

اشعار مولانا / جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

 

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن

یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا

این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم

بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را

هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو

کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی

بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی

بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا

نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی

تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا

امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد

بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا

در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی

در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا

سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد

زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی

ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل

وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا

هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا

آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا

زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود

آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا

هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند

هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا

هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف

در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا

لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم

ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا

هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود

کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا

آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند

حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا

خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما

تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

چندین اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر بهانه خوبی است که به عشقمان بفهمانیم بینهایت دوستش داریم و عاشقش هستیم . او هم وقتی به محض بیدار شدن از خواب اس ام اس عاشقانه صبح بخیر را بخواند عشقش به ما دو چندان می شود و روزش را با آرامش و شادی شروع میکند . در این پست از مجله اینترنتی وبدون چند نمونه اس ام اس عاشقانه صبح بخیر را برایتان اماده کرده ایم . سعی کنید هر روز یکی از اینها را برای عشقتان بفرستید تا هر روز پیام جدیدی را بخواند .

سلام من
به پیچکی که صبح دست سبز او
به سوی آسمان بی کران دراز می شود

.

.

.

سلام من
به آن پرند سپیده وشادمان
که در سپیده با نسیم
ترانه ساز می شود

صبح زیبات بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر جدید

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

صبحت زیبا چرا من هر صبح خودم را در آینه تو سبز میبینم
و تو خودت را در آینه من آبی
بیا برویم باورمان را قدم بزنیم
تا شانه های خیابان خیال کنند
جنگل و دریا بهم رسیده اند

.

.

.

سلام ای طراوت همیشه! دوست دارانت را دریاب!

ما آن بیدلانیم که دل خود را در افق های آبی ات می جوییم !

صبحت بخیر گلم

.

.

.

صبح بخیر هستیم ♥
صبح بخیر تمام دل بستگیم♥
صبح بخیرامید فردا ♥
صبح بخیر تمام سهم من از دنیا ♥
متن صبح بخیر عشقم

.

.

.

سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند

و سلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند

و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

سلام من به غنچه ای که صبحدم به خنده باز می شود

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

سلام صبحت زیبا چرا من هر صبح خودم را در آینه تو سبز میبینم

و تو خودت را در آینه من آبی بیا برویم باورمان را قدم بزنیم

تا شانه های خیابان خیال کنند جنگل و دریا بهم رسیده اند !؟

.

.

.

متن عاشقانه صبح بخیر

سلام بر تو که عاشق

سلام بر تو که شیدا

سلام بر تو که خوابی

سلام بر تو که رویا

سلام شعر فریبا

سلام دلبر زیبا

سلام راوی غم ها

سلام عاشق شیدا

.

انواع اس ام اس عاشقانه صبح بخیر خواندنی و جالب

.

سلام من به هر چه وبه هر کــــسی که

با سحر تمام جسم و جان او پر از نماز می شود

اس ام اس صبح بخیر عشقم

.

اس ام اس صبح بخیر عاشقانه

اس ام اس صبح بخیر عاشقانه

.

من به تو سلام میکنم تو که تک ستاره دمادم غروبی

ای مهوش غزالها ای ترانه ساز هستی

ای که جادوی کلماتت قلمها را سرنگون میکند سلام

.

.

.

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

صبحا که تو می خوابی/من همیشه بیدارم
تو خواب بد می بینی/من دنبال یه کارم
تو تنبلی و بدحال/من خوشحالم و سرحال
پاشو دیگه تنبل
پیشاپیش صبحت بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

سلام آفتاب من صبح زیبات بخیر
آفتاب من اجازه میدن امروز من شروع بشه

متن صبح بخیر عاشقانه

.

.

.

هرچیزی یک آخری دارد و آخر آرزوهایم باتوبودن است.

به وسعت آخرعشق،دوستت دارم.صبحت بخیرعزیزترین آدم دنیای من

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح زمانیست که تو بیدار میشوی …
ساعت من به وقت چشمان تو تنظیم است !
صبحت بخیر .

پیامک عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح به خیر به این دنیای پر هیجان خوش اومدی

بلند شو دنیای خوبی رو برای خودت بساز بلند شو که دیگران منتظرن

اس ام اس صبح بخیر عشقم

.

.

.

سلام صبح قشنگت آسمونی

گلم چشماتو باز کن خواب نمونی

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

صبح است
صبح خیلی زود
و بیدار شده ام
تا دوست داشتنت را
زودتر از روزهای قبل
شروع کنم.

عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح می‌ بوسم تـو را شب توبه می‌گیرد مرا ،

صبح مشـتاقـم ولی شب حالِ استغفار نیست!
متن صبح بخیر عشقم

.

.

.

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

متن صبح بخیر

.

.

.

پاییز اگر همه جا را درو کند
دستش به عشق من و تو نمیخورد

من صبح اول مهر عاشقت شدم
چاقو که دسته ی خود را نمیبُرد

متن عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

شعر عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

شعر عاشقانه صبح بخیر

سرقت ۲ میلیاردی زن خدمتکار از یک منزل
سرقت ۲ میلیاردی زن خدمتکار از یک منزل تیتر بسیاری روزنامه های این چند روز بود . طبق تحقیقات بدست امده ماموران پلیس آگاهی زن خدمتکاری را دستگیر کردند . اتهام این زن سرقت دو میلیارد و ۵۰۰ میلیون ریال طلاجات از منزل یکی از شهروندان بود که برای تمیز کردن خانه اش انجا بوده است .

خبر جدید سرقت ۲ میلیاردی زن خدمتکار از یک منزل

به گزارش بخش اخبار مجله اینترنتی وبدون ، سرهنگ “حسین رضایی” رئیس پلیس آگاهی استان یزد بیان کرد : گزارشی درباره یک سرقت طلا از یک منزل مسکونی در شهر یزد به ما رسید و بررسی موضوع در دستور کار کارآگاهان اداره مبارزه با سرقت پلیس آگاهی قرار گرفت و تیم اگاهی شروع به پیگیری مساله کردند .

حسین رضایی میگوید : طبق بررسی های بدست امده ماموران ما متوجه شدند که سرقت توسط فردی آشنا انجام شده است . در نتیجه تحقیقات جدی و بیشتر را از مالباخته شروع کردیم .سرقت ۲ میلیاری , سرقت ۲ میلیاردی خدمتکار, سرقت زن خدمتکار , خبر جدید سرقت , خبر جدید دذدی , دذدی طلا , خبر سرقت طلا

سرهنگ رضایی گفت: با توجه به اطلاعات به دست آمده از مالباخته، ماموران پلیس پس از اخذ مجوز قضائی خانمی را که خدمتکار این منزل بود دستگیر و به اداره پلیس انتقال دادند .

این خانم متهمه در اداره پلیس به سرقت طلاجات منزل مالباخته اعتراف کرد و همچنین گفت این اموال را به مالخر به مبلغ ۲ میلیارد و ۵۰۰ میلیون ریال فروخته است .سرقت ۲ میلیاری , سرقت ۲ میلیاردی خدمتکار, سرقت زن خدمتکار , خبر جدید سرقت , خبر جدید دذدی , دذدی طلا , خبر سرقت طلا

رئیس پلیس آگاهی استان یزد در پایان به شهروندان هشدار داد: از افراد مطمئن به عنوان سرایدار و خدمتکار منزل استفاده کرده و از نگهداری طلاجات، وجه نقد و لوازم باارزش در منزل خودداری کنند.

نرم افزار مشاور املاک ، نرم افزار املاک رایگان

امروزه نرم افزار مشاور املاک یکی از پرکاربرد ترین محصولات نرم افزاری مورد استفاده در بنگاه های املاک و مسکن می باشد. توسط نرم افزار املاک، دیگر عملیاتی که وقت گیر بودند نظیر جستجوی ملک ، آرشیو گذاری فایل ها و قولنامه ها و … در کسری از ثانیه و توسط نرم افزار و کامپیوتر قابل انجام است. در این بین نرم افزار املاک عارف رایانه که یکی از محصولات خوب شرکت نرم افزاری عارف رایانه یک انتخاب ایده آل برای مدیران آژانس های املاک محسوب می گردد. املاکی ها با نصب این نرم افزار هر نوع عملیات مربوط به مدیریت بنگاه خود را توسط نرم افزار املاک انجام  میدهند و خاطرشان آسوده است که اطلاعات در جایی امن ذخیره شده و همیشه در دسترس است. برای دانلود نرم افزار رایگان عارف رایانه کافی است وارد سایت این شرکت شده و از بخش محصولات، این نرم افزار املاک قوی را دانلود و مورد استفاده قرار دهید.

نرم افزار مشاور املاک