30 Sep 2016 - جمعه ۰۹ مهر ۱۳۹۵
پرویز پرستویی و پست شکنجه دردناک تاریخ

پرویز پرستویی یکی از بازیگران سرشناس ایرانی است و کمتر کسی است که او را با سابقه درخشانش نشناسد. پرویز پرستویی در اینستاگرام فعالیت زیادی دارد و همیشه با پست های آموزنده و تاثیر گذارش همه را غافلگیر میکند. جدیدا هم پرویز پرستویی از دردناک ترین شکنجه تاریخ در اینستگرامش میگوید.

پرویز پرستویی و پست دردناک ترین شکنجه تاریخ – اینستاگرام پرویز پرستویی

پرویز پرستویی در اینستگرامش پست جدیدی گذاشته و در این پست میگوید”دردناکترین شکنجه تاریخ گاو برنزی” یا “گاو سیسیلی” شکنجه ای بسیار دردناک بود که برای مجرمین محکوم به اعدام در یونان باستان استفاده میشد.

.

به گزارش مجله اینترنتی وبدون ، این شکنجه اینگونه بوده که شخص مجرم را در شکم گاو برنزی ( یک گاو فلزی نه واقعی ) -که در ابعاد یک گاو واقعی ساخته شده بود-  می انداختند.
.
در مرحله بعد آنقدر زیر آن گاو آتش روشن میکردند تا گاو کاملا داغ و سرخ شود . اوج دردناکی اینجا بود که صدای فریادهای فرد محکوم  بلندگو و بسیار بلند از بدن گاو شنیده می شد.
.
طبق بررسی های بدست امده دود حاصل از سوختن فرد درحال مرگ در بدن گاو برنزی به گونه ای از دماغ گاو خارج میشد که صدایی شیپور مانند و شبیه صدای گاو خشمگین به خود داده بود .
.
این وسیله وحشتناک توسط “پریلووس” اختراع و به دربار ” فالاریس” ستمگر در آتن برده شد . او از این گاو استفاده های زیادی کرد .زیباترین اشعار مولانا یا اشعار مولوی

.
.بر اساس افسانه ها بعد از هربار استفاده از این دستگاه در آن را باز میکردند و استخوان های سوخته شده را که مانند طلا میدرخشیده” برداشته و از آن دستبند تهیه می کردند .
.
خود “پرلیوس” سازنده این دستگاه بعدا توسط “فالاریس” از کوه به پایین پرت شد و کشته شد.”
.
پرویز پرستویی و پست شکنجه دردناک تاریخ

پرویز پرستویی و پست شکنجه دردناک تاریخ

 پرویز پستویی , سخنان پرویز پرستویی, پست های پرویز پرستویی , اسنستاگرام پرویز پرستویی , پست های پرویز پرستویی در اینستاگرام ,دردناک ترین شکنجه تاریخ , پرویز پرستویی و دردناک ترین شکنجه تاریخ , پرویز پرستویی و پست دردناک ترین شکنجه تاریخ  , شکنجه تاریخ
زیباترین اشعار مولانا یا اشعار مولوی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی یکی از شاعران قدیمی و بزرگ قرن هفتم هجری قمری می باشد. مولانا در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ به دنیا امد.  مولانا پس از فوت پدر زیر نظر برهان‌الدین محقق ترمذی قرار گرفت. به گزارش مورخان مولانا در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه در گذشت . از آثار او می‌توان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد .

در این پست از مجله اینترنتی وبدون برخی از اشعار مولانا ( اشعار مولوی ) را برایتان گرد آوری کرده ایم.

اشعار مولانا و مولوی

اشعار مولانا یا مولوی

اشعار مولوی / بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن

بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه

تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم

با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را

جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی

کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را

چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم

بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

جام چو نار درده بی‌رحم وار درده

تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن

تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

درده میی ز بالا در لا اله الا

تا روح اله بیند ویران کند جسد را

از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش

چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را

 

اشعار مولانا / بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

 

با آن که می‌رسانی آن باده بقا را

بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن

جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را

آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را

آن چاه بابلت را وان کان سحرها را

بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر

از سر بگیر از سر آن عادت وفا را

دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته

طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را

در نورت ای گزیده‌ای بر فلک رسیده

من دم به دم بدیده انوار مصطفا را

چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی

شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را

از شمس دین چون مه تبریز هست آگه

بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

 

یک دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند در باره عید نوروز از مولانا

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

مولانا

 

گفت ای یاران زمان آن رسید

کان سر مکتوم او گردد پدید

جمله برخیزید تا بیرون رویم

تا بر آن سر نهان واقف شویم

در فلان صحرا درختی هست زفت

شاخهااش انبه و بسیار و چفت

سخت راسخ خیمه‌گاه و میخ او

بوی خون می‌آیدم از بیخ او

خون شدست اندر بن آن خوش درخت

خواجه راکشتست این منحوس‌بخت

تا کنون حلم خدا پوشید آن

آخر از ناشکری آن قلتبان

که عیال خواجه را روزی ندید

نه بنوروز و نه موسمهای عید

بی‌نوایان را به یک لقمه نجست

یاد ناورد او ز حقهای نخست

تا کنون از بهر یک گاو این لعین

می‌زند فرزند او را در زمین

او بخود برداشت پرده از گناه

ورنه می‌پوشید جرمش را اله

کافر و فاسق درین دور گزند

پرده خود را بخود بر می‌درند

ظلم مستورست در اسرار جان

می‌نهد ظالم بپیش مردمان

که ببینیدم که دارم شاخها

گاو دوزخ را ببینید از ملا

مولانا

 

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما

نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار

می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت

دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس

بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین

شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ

شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها

از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش

عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی

یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:

« هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال

جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر

کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر

جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن

ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد

هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست

جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب

پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست

وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر

آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد

چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت

با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد

هرکس که اعتماد کند بر وفای تو

پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد

مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست

ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد

سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب

آخر زمانیان را آب حیات داد

بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند

آخر زمانیان را کردست افتقاد

حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز

آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد

دریای رحمتش ز پری موج می‌زند

هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »

هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار

ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار

شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید

ناگه نماز شام یکی صبح بردمید

جانی که جانها همگی سایهای اوست

آن جان بران پرورش جانها رسید

تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا

بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید

از بند و دام غم که گرفتست راه خلق

هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید

بگشای سینه را که صبایی همی رسد

مرده حیات یابد و زنده شود قدید

باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین

کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید

گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست

نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید

ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان

دریا کجا شود به لب این سگان پلید

عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه

ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید

بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ

شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید

بشناخت عیبهای متاع غرور را

بگزید عشق یار و عجایب دری گزید

نادر مثلثی که تو داری بخور حلال

خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید

هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو

جانش هزار بار چو گل جامها درید

من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام

می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »

 

اشعار مولانا / حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

اشعار مولانا / آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

 

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

در دست جام باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

 

اشعار مولوی / من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

 

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا

امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی

هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی

امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری

فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا

امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت

فردا ملک بی‌هش شود هم عرش بشکافد قبا

ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری

زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا

باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش

هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی

تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا

صد ذرگی دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا

 

اشعار مولانا / چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

 

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل

کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد

این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس

ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را

کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی

کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را

دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی

کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو

عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد

آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را

ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی

لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را

صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده

وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون

منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند

یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را

مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او

گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین

کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین

در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

 

اشعار مولوی / چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

 

چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا

گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون

ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را

معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما

اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا

از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم

شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را

کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف

در تو را جان‌ها صدف باغ تو را جان‌ها گیا

ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده

در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما

ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت

ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما

تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد

در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا

تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم

در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما

آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا

کو خورده باشد باده‌ها زان خسرو میمون لقا

ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر

آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها

ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش

در فرقت آن شاه خوش بی‌کبر با صد کبریا

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش

گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا

وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا

از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک‌ها

ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت

بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا

چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد

دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا

تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده

زان باغ‌ها آفل شده بی‌بر شده هم بی‌نوا

زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری

کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا

زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه

در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا

از شه چو دید او مژده‌ای آورد در حین سجده‌ای

تبریز را از وعده‌ای کارزد به این هر دو سرا

 

اشعار مولوی / چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

 

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

 

اشعار مولانا / جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

 

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن

یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا

این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم

بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را

هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو

کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی

بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی

بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا

نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی

تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا

امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد

بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا

در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی

در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا

سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد

زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی

ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل

وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا

هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا

آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا

زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود

آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا

هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند

هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا

هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف

در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا

لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم

ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا

هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود

کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا

آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند

حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا

خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما

تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

چندین اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر بهانه خوبی است که به عشقمان بفهمانیم بینهایت دوستش داریم و عاشقش هستیم . او هم وقتی به محض بیدار شدن از خواب اس ام اس عاشقانه صبح بخیر را بخواند عشقش به ما دو چندان می شود و روزش را با آرامش و شادی شروع میکند . در این پست از مجله اینترنتی وبدون چند نمونه اس ام اس عاشقانه صبح بخیر را برایتان اماده کرده ایم . سعی کنید هر روز یکی از اینها را برای عشقتان بفرستید تا هر روز پیام جدیدی را بخواند .

سلام من
به پیچکی که صبح دست سبز او
به سوی آسمان بی کران دراز می شود

.

.

.

سلام من
به آن پرند سپیده وشادمان
که در سپیده با نسیم
ترانه ساز می شود

صبح زیبات بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر جدید

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

صبحت زیبا چرا من هر صبح خودم را در آینه تو سبز میبینم
و تو خودت را در آینه من آبی
بیا برویم باورمان را قدم بزنیم
تا شانه های خیابان خیال کنند
جنگل و دریا بهم رسیده اند

.

.

.

سلام ای طراوت همیشه! دوست دارانت را دریاب!

ما آن بیدلانیم که دل خود را در افق های آبی ات می جوییم !

صبحت بخیر گلم

.

.

.

صبح بخیر هستیم ♥
صبح بخیر تمام دل بستگیم♥
صبح بخیرامید فردا ♥
صبح بخیر تمام سهم من از دنیا ♥
متن صبح بخیر عشقم

.

.

.

سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند

و سلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند

و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

سلام من به غنچه ای که صبحدم به خنده باز می شود

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

سلام صبحت زیبا چرا من هر صبح خودم را در آینه تو سبز میبینم

و تو خودت را در آینه من آبی بیا برویم باورمان را قدم بزنیم

تا شانه های خیابان خیال کنند جنگل و دریا بهم رسیده اند !؟

.

.

.

متن عاشقانه صبح بخیر

سلام بر تو که عاشق

سلام بر تو که شیدا

سلام بر تو که خوابی

سلام بر تو که رویا

سلام شعر فریبا

سلام دلبر زیبا

سلام راوی غم ها

سلام عاشق شیدا

.

انواع اس ام اس عاشقانه صبح بخیر خواندنی و جالب

.

سلام من به هر چه وبه هر کــــسی که

با سحر تمام جسم و جان او پر از نماز می شود

اس ام اس صبح بخیر عشقم

.

اس ام اس صبح بخیر عاشقانه

اس ام اس صبح بخیر عاشقانه

.

من به تو سلام میکنم تو که تک ستاره دمادم غروبی

ای مهوش غزالها ای ترانه ساز هستی

ای که جادوی کلماتت قلمها را سرنگون میکند سلام

.

.

.

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

صبحا که تو می خوابی/من همیشه بیدارم
تو خواب بد می بینی/من دنبال یه کارم
تو تنبلی و بدحال/من خوشحالم و سرحال
پاشو دیگه تنبل
پیشاپیش صبحت بخیر

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

سلام آفتاب من صبح زیبات بخیر
آفتاب من اجازه میدن امروز من شروع بشه

متن صبح بخیر عاشقانه

.

.

.

هرچیزی یک آخری دارد و آخر آرزوهایم باتوبودن است.

به وسعت آخرعشق،دوستت دارم.صبحت بخیرعزیزترین آدم دنیای من

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح زمانیست که تو بیدار میشوی …
ساعت من به وقت چشمان تو تنظیم است !
صبحت بخیر .

پیامک عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح به خیر به این دنیای پر هیجان خوش اومدی

بلند شو دنیای خوبی رو برای خودت بساز بلند شو که دیگران منتظرن

اس ام اس صبح بخیر عشقم

.

.

.

سلام صبح قشنگت آسمونی

گلم چشماتو باز کن خواب نمونی

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

اس ام اس عاشقانه صبح بخیر

.

صبح است
صبح خیلی زود
و بیدار شده ام
تا دوست داشتنت را
زودتر از روزهای قبل
شروع کنم.

عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح می‌ بوسم تـو را شب توبه می‌گیرد مرا ،

صبح مشـتاقـم ولی شب حالِ استغفار نیست!
متن صبح بخیر عشقم

.

.

.

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

متن صبح بخیر

.

.

.

پاییز اگر همه جا را درو کند
دستش به عشق من و تو نمیخورد

من صبح اول مهر عاشقت شدم
چاقو که دسته ی خود را نمیبُرد

متن عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

شعر عاشقانه صبح بخیر

.

.

.

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

شعر عاشقانه صبح بخیر

سرقت ۲ میلیاردی زن خدمتکار از یک منزل
سرقت ۲ میلیاردی زن خدمتکار از یک منزل تیتر بسیاری روزنامه های این چند روز بود . طبق تحقیقات بدست امده ماموران پلیس آگاهی زن خدمتکاری را دستگیر کردند . اتهام این زن سرقت دو میلیارد و ۵۰۰ میلیون ریال طلاجات از منزل یکی از شهروندان بود که برای تمیز کردن خانه اش انجا بوده است .

خبر جدید سرقت ۲ میلیاردی زن خدمتکار از یک منزل

به گزارش بخش اخبار مجله اینترنتی وبدون ، سرهنگ “حسین رضایی” رئیس پلیس آگاهی استان یزد بیان کرد : گزارشی درباره یک سرقت طلا از یک منزل مسکونی در شهر یزد به ما رسید و بررسی موضوع در دستور کار کارآگاهان اداره مبارزه با سرقت پلیس آگاهی قرار گرفت و تیم اگاهی شروع به پیگیری مساله کردند .

حسین رضایی میگوید : طبق بررسی های بدست امده ماموران ما متوجه شدند که سرقت توسط فردی آشنا انجام شده است . در نتیجه تحقیقات جدی و بیشتر را از مالباخته شروع کردیم .سرقت ۲ میلیاری , سرقت ۲ میلیاردی خدمتکار, سرقت زن خدمتکار , خبر جدید سرقت , خبر جدید دذدی , دذدی طلا , خبر سرقت طلا

سرهنگ رضایی گفت: با توجه به اطلاعات به دست آمده از مالباخته، ماموران پلیس پس از اخذ مجوز قضائی خانمی را که خدمتکار این منزل بود دستگیر و به اداره پلیس انتقال دادند .

این خانم متهمه در اداره پلیس به سرقت طلاجات منزل مالباخته اعتراف کرد و همچنین گفت این اموال را به مالخر به مبلغ ۲ میلیارد و ۵۰۰ میلیون ریال فروخته است .سرقت ۲ میلیاری , سرقت ۲ میلیاردی خدمتکار, سرقت زن خدمتکار , خبر جدید سرقت , خبر جدید دذدی , دذدی طلا , خبر سرقت طلا

رئیس پلیس آگاهی استان یزد در پایان به شهروندان هشدار داد: از افراد مطمئن به عنوان سرایدار و خدمتکار منزل استفاده کرده و از نگهداری طلاجات، وجه نقد و لوازم باارزش در منزل خودداری کنند.